تبليغاتX
نازنین باران
ادبی و...

 

 

هر جمعه از این سوی کوچه به ان سوی کوچه می روم.

 

به اسمان می نگرم.ساعت ها به انتظار می نشینم.

 

به امید این که اولین کسی باشم که او را می بینم.

 

هر شب جمعه چشم به راه او هستم و از شنبه تا جمعه

 

برای رسیدنش ثانیه ها را می شمارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:8  توسط مریم | 

 

هنوز حرف هایم را تمام نکرده بودم که رفتی!

می دانستم دیگر دوستم نداری صدایم را بشنوی!

برای همین انچه را سالها در وجودم پنهان کرده بودم،

بر کاغذ می نویسم...

سالها بود که می دانستم با شکستن من، جان دوباره گرفته ای.

اما دم بر نمی اوردم و تنها به این امید چشم انتظار تو نشسته بودم

که برگردی...

نه اینکه برگردی و دوباره قلبم را در اتش وجود خویش خاکستر کنی،

می خواستم برگردی تا این بار برای همیشه فراموشت کنم.

صادقانه بگویم،

دیدگان سیاهت،زندگی ام را به سیاهی کشاند.

خواستم عاشق نباشم،

نگذاشتی،

تقصیر تو بود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:32  توسط مریم | 

شیشه هم دل به پرده داده بود.همنشینی که سالها در ابرو آفتاب

همیشه در کنارش از تنهایی در آمده بود.

با آنکه شیشه هنوز شفاف و صیقلی مانده بود با گذشت زمان رنگ و رخ را

 از پرده گرفته بود.

وقتی پرده را از شیشه جدا کردند شیشه آنقدر دلش شکست که حین

 نصب پرده نو از وسط دو نیمه شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:29  توسط مریم | 

 

 

توی ویترین زندگیت به عروسکی نگاه نکن که

 

مال خودت نیست ،چون اون فقط وسوسه ات می کنه

 

که اونی که داری از دستش بدی ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:18  توسط مریم | 

 

 

از این که نام مهربانت را بر زبان بیاورم می ترسم.

 

نمی دانم لیاقت نام تو را دارم؟

 

اما می خواهم بخوانمت تو را با نام کوچکت و از اعماق قلبم بگویم:

 

مهدی جان به اندازه تمام جمعه های خاموش و لحظه های بارانی انتظار،دوستت دارم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:15  توسط مریم | 

 

بی تو

 

چشمان من

 

کاری ندارند

 

جز هماهنگی

 

با قطره های باران !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:7  توسط مریم | 

 

 

روز ها و شب ها می گذرند.

 

ساعت ها و ثانیه ها سپری می شوند،

 

اما تو هنوز اشک چشمان مادر بزرگهایمان را پاک نکرده ای.

 

هر جمعه نرگس های باغچه مان به امید ظهورت به زندگی لبخند می زنند اما تو هنوز نیامده ای.

 

نمی دانم کی میا یی و کدام جمعه بهترین جمعه خواهد شد.

 

تنها می دانم که ظهورت را ایمان دارم و امدنت را انتظار می کشم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:7  توسط مریم | 

 

من که هستم!

 

منم ، دلتنگ دلتنگم ، منم ، يک شعر بيرنگم ، منم ، دل رفته از چنگم ، منم ، يک دل که از سنگم

 

منم ، آواز طولاني ، منم ، شبهاي باراني ، منم ، انساني ام فاني ، خداوندا تو ميداني ...

 

منم ،در متن يک دردم ،منم ،برگم، ولي زردم ، منم ،هستم ،ولي سردم،منم مُرده م،منم مُرده م

 

منم، يک بغض پر باران، منم، غمهاي بي سامان،منم،هستم دراين زندان،منم،زخمهاي بي درمان

 

منم ، دارم تب و تابي ، ز تنهائي ، ز بيتابي ، منم ، رفته به گردابي ، مرا بايد که دريابي !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:21  توسط مریم | 

 

 نازنین بارانم

 

تولد" دو" سالگی ات

 

مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:11  توسط مریم | 

 

یک گره ، دو گره

 

برایت کلاه می بافم

 

یک حرف ، دو حرف...

 

برایم قصه می بافی

 

چه اشتراک جالبی !

 

من ، سر تو را گرم می کنم

 

تو ، دل من را...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:24  توسط مریم | 

 

دلت تنگ است

به اندازه یک قوطی کبریت

اما

باز هم برای من جا دارد

در برابر تو

من

مورچه ای بیش نیستم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:55  توسط مریم | 

 

باز بوی جمعه می اید.

 

سحرش با غم دیدار تو همراه است.

 

عشق و صفا و صداقت همه از نام پر مهر توست.

 

همه عالم را بانگ دهید:

 

 

 

مهدی موعود از سفر می اید

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:18  توسط مریم | 

 

 

ایینه ها را دوست ندارم

 

خود بینم می کنند

 

و نور را پس می زنند

 

شیشه اما

 

مرا به اسمان، پیوند

 

و با ستاره و گنجشک

 

اشتی می دهد

 

و دست های مهربان باران را

 

به دست می گیرد!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:59  توسط مریم | 

 

 

شب تنهایی است و باز قلم می زنم.

از وقتی که در مقابل هجوم گریه روزگار مغلوب شدم

غمم مهلت نداد...

به چیدن ستارگانی که تنها به شوق دیدن شب گریه هایم سرک می کشند.

ببین از غم دوریت دیوانه وار می گریند قلم هایم.

و به جای رویای شبانه دردواره هایم را به تصویر می کشند

عریان عریان...

و صدای نفسهای گرمت را در فاصله ی دستان تو تا من

به دست گریه ی تلخ بی اختیارم می سپارد.

زیباترین بهانه برای گریستن

در اوج لحظه های بی کسی

اکنون کجایی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:35  توسط مریم | 
 

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.
 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 0:4  توسط مریم | 

 

همه منتظریم.

 

چشم به افق دوخته ایم.

 

همه می دانیم که می ایی و بهار را به زمین سرد وخزان زده هدیه میکنی.

 

همه از تو می گویند و امدنت را انتظار می کشند.

 

مهدی جان!

 

به منتظران بی قرارت بگو تا کی؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:12  توسط مریم | 

 

 

شاید فردا بیایی

 

از ان غروب تنهایی

 

از صبح تا شب پشت پنجره به انتظار نشسته ام...

 

اما نیامدی!

 

اخر چرا؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:34  توسط مریم | 

 

سلام ، خدای ارزوهای رنگی،خدای ارزوهای دست یافتنی و دست نیافتنی!

 

سلام ، خدای روزهای سرد و نمناک،خدای روزهای روشن و پاک،خدای روزهای غمناک!

 

سلام ، خدای لحظه های عاشقانه،خدای لحظه های پر طنین،خدای لحظه های اغاز!

 

سلام ، خدای دل های خسته،خدای دیده های بارانی،خدای قلب های بی پناه!

 

سلام ، خدای دست های همیشه تنها،خدای دست های بی کس،خدای دست های به اسمان بلند شده!

 

 

خدایا ، فریاد های خاموش مانده در گلویم را بشنو.

 

خدایا ، بی کس و تنهایم ، از عرش کبریایی ات به قلب درمانده ام نگاه کن و تنهایم نگذار.

 

شکستنم را ببین و کمکم کن.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:11  توسط مریم | 

 

نابینا چشمانش را به سوی اسمان گرفت :

 

(( دوستت دارم ، ماه ))

 

ماه گفت :

 

(( تو که منو نمی بینی ، چطور دوستم داری ؟))

 

نابینا گفت :

 

(( اگر می دیدمت عاشق زیبابی ات می شدم ، اما الان که نمی بینمت عاشق خودت هستم . ))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:16  توسط مریم | 

 

 با رسیدنت

 

 فوران می کند شادی هایم

 

مثل اتشفشانی سالها خاموش

 

موج می زند خنده

 

روی لب های اخم الودم...

 

این روزها

 

پس مانده غصه هایم

 

میان دور ریختنی های گوشه اتاق

 

گم و گور شده است...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 19:55  توسط مریم | 


ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم

دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش

همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در

 ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان

 را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد . 

دهانش بوی گند جهنم می داد...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 18:46  توسط مریم | 

 

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم.

 

شانه بالا زدنت را ،

                        _ بي قيد _

و تكان دادن دستت كه

                        _ مهم نيست زياد_

و تكان  دادن سر را كه،

                       _عجيب !عاقبت مرد ؟

                                                  _ افسوس!

 

 

_ كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

 

              " چه كسي باور كرد

              " جنگل جان مرا

              "آتش عشق تو خاكستر كرد؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:31  توسط مریم | 

 

 

ای کاش می دانستم

 

 

 

نخستین کسی که بعد از مرگم برایم اشک می ریزد

 

 

 

و اخرین کسی که مرا فراموش می کند ، کیست !؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:12  توسط مریم | 

 

 

ای  نگاهت  نخی  از  مخمل  و  ابریشم

 

چند  وقت  است  که  هر  شب  به  تو  میاندیشم

 

 

به  تو ، اری  !به  تو  یعنی  به  همان  منظر  دور

 

به  همان  سبز  صمیمی  ،  به  همان  باغ  بلور ...

 

 

تقدیم به امام زمان...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:33  توسط مریم | 

 

 

خدایا

  

اسان بودن دشوار است

 

اسانم کن .

  

کلام تو بودن دشوار است

  

بارانم کن .

  

خداوندا !

 

ان نیستم که باید 

 

انم کن .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:3  توسط مریم | 
 

 
نامه اي به امام زمان(عج) به مناسبت ميلاد بزرگ نيمه شعبان

سلام
حال همه ی ما خوب است
خلاصه ی هرچه همین حوالی عصمت
تا یادم نرفته است بگویم
خواب دیده ام خانه ای خریده ای
بی پرده،
بی پنجره،
بی در،
بی دیوار
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل
گاهی
هر از گاهی
ببین اون طرف ها کسی بیقرارت هست یا نه؟
دیگر از این همه سلام زخم شده بر آداب رفت و آمد مردمان خسته ام
پس کی می آیی؟
به رویای آمدنت در این خانه قناعت کنیم؟
همه می گویند کی می آیی؟
فلانی و فلانی
اوف از این روزهای کند طولانی
پس کاش کسی می آمد
لااقل خبری می آورد.
روز احتمالاً اتفاقی تازه در ادامه ی شب است
اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود
روز می شود حتماً
اصلاً...
اصلاً ولش کن برویم سر مطلبی ساده
می بینی
چه بیقراریم
من که درد می کشم از دست فراق
و
قلیلی کلماتی همینطوری
بیقرارم
بیقرارم
می خواهم بمانم
می خوام بروم
بو
به همین عصرهای عجیب
آدینه ی عدالت
همه جا پر است
پر است از سوال و سکوت
سکوت و کپن
گلایه
گمان
نان
پچ پچ این وآن
کوچه ها
مغازه ها
مردمان
چادر نمازی نخ نما بر بند درخت
ایوانی آن بالا
راه بلد قصه ی ما می گفت:« دقت کنید..
صدای کندن گور می آید.»
راستی این همه چرت و پرت عجیب قشنگ
با ما
چه نسبتی ؟ ،
چه ربطی؟ ،
چه حرفی دارند ؟
نه !
اصلاً باشد برای بعد
تو که همه جا هستی
توی بازار توی صف نانوایی
توی مزرعه های گندم فلان روستا
قبول نیست آقا
دیدی گمت کردم
دیدی آب آمده از سر دریا گذشت
و
تو نیامدی
میان ما مگر چند رود گل آلود پر گریه می گذرد
تا از این دامنه تا آن دامنه که تویی
هیچ پلی از اتصال دل نمی بینم
بعضی ها رشوه می خواهند
رفتگرها ....عیدی
رهگذران .... سکوت
دل با عشق
اتفاق خوب قشنگی در راه است
بگو بشود
به گام ها کسان می برم گمان
که تویی
دلم از سینه برون شد
بیا
من
همین منه ساده
تو که می دانی
باور کن
برای یکبار برخاستن
هزار هزاربار فروافتادم

با این همه
عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دیگر تنی برایم سالم بماند
و
نه این دل ناماندگار بی درمان
برهنه به بستر بی کسی مردن
تو از یادم نمی روی
خاموش به رسم رساترین شیون ادمی
تو از یادم نمی روی
گریبانی برای دریدن این بغض بیقرار
تو از یادم نمی روی
خوب کردی که از یادم نمی رویگریه در گریه
خنده به شوق
گوش کن
گوش کن
ای تو همین حوالی
در جمع من و این بغض بیقرار
جای تو خالی
حالا میدانم
سلام مرا به اهل هوای همیشه ی عصمت خواهی رساند
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن
دیدار ما به همان ساعت نامعلوم دلنشین
خداحافظ
خداحافظ.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:44  توسط مریم | 
 

 

 گل همیشه بهارم

گل سپیده عذارم خدا کند که بیائی

نگار لاله تبارم خدا کند که بیایی

 خمیده قامت من  درآرزوی وصالت

ستاره شب تارم خدا کند که بیایی

 شکسته شیشه قلبم زسنگ طعنه اغیار

دگر نمانده قرارم خدا کند که بیایی

 غم فراق تو دلبر گرفته تاب وتوانم

 تمام داروندارم خداکند که بیایی

 به ره نشسته دل زارم درانتظارظهورت

 شب وسحرشده کارم خدا کند که بیایی

 تمام هستی خود را، مه سخا و شرافت

به مقدم تو گذارم خدا کند که بیایی

 برای دیدن رویت بسان ابربهاری

زدیده اشک ببارم خدا کند که بیایی

شمیم عطرتوآید ولی زدیده پنهانی

گل همیشه بهارم خدا کند که بیایی

به انتظارتو مولا تمام عمرنشستم

 **** دگرشکیب ندارم خدا کند که بیایی ****

 اللهم عجل لولیک الفرج

خداکند تو بیایی ـ آمین

            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:53  توسط مریم | 

 

 

پیش از انکه به تنهایی خود پناه برم

 

 

از دیگران شکوه اغاز می کنم .

 

 

فریاد می کشم ترکم گفتند .

 

 

چرا از خود نمی پرسم کسی را دارم که احساسم را ،

 

 

اندیشه و رویایم را،زندگیم را ، با او قسمت کنم ؟

 

 

اغاز جدا سری شاید از دیگران نبود ...

 

 

 

 

"به یاد فرحناز عزیزم"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 18:55  توسط مریم | 

 

 

بر سنگ مزارم بنویسید

 

 

 

                          که  اشفته زنی بود در این خلوت خاموش

 

 

او زاده غم بود و ز غم های جهان گشت فراموش

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:8  توسط مریم | 

 

 

 سکوت ، با یک صدا می شکند

 

 

قلب ، با یک اخم

 

 

چشم ، با یک نگاه

 

 

و لب ها ، با یک جواب می شکفند

 

 

حالا بگو

 

 

پرنده های دلم

 

 

چگونه همساز دلت شدند ؟

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 1:39  توسط مریم | 
 
بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد